خرید بک لینک
آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی وقت سحری آید یا نیم شبی باشد جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او نادره ای باشد او بوالعجبی باشد آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد در ساعت جان دادن او را طربی باشد پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آید جانش چو به لب آید با قندلبی باشد چون تاج ملوکاتش در چشم نمی آید او بی پدر و مادر عالی نسبی باشد خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد 596 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید جان از مزه عشقش بی گشن همی زاید عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی خندد هم دست همی خاید هر صبح ز سیرانش می باشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی ننماید هر چیز که می بینی در بی خبری بینی تا باخبری والله او پرده بنگشاید دم همدم او نبود جان محرم او نبود و اندیشه که این داند او نیز نمی شاید تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید در زیر درخت او می ناز به بخت او تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بین دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید 597 امروز جمال تو بر دیده مبارک باد بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد گل ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم نوروز و چنین باران باریده مبارک باد بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تو از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد 598 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد آن بخت که را باشد کآید به لب جویی تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد یعقوب صفت کی بود کز پیرهن یوسف او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد یا موسی آتش جو کآرد به درختی رو آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو تا صید کند آهو خود صید دگر یابد یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد یا مرد علف کش کو گردد سوی ویران ها ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد 599 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد

برچسب: نویسنده: farshid تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 15:40

بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تو از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد 598 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد آن بخت که را باشد کآید به لب جویی تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد یعقوب صفت کی بود کز پیرهن یوسف او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد یا موسی آتش جو کآرد به درختی رو آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو تا صید کند آهو خود صید دگر یابد یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد یا مرد علف کش کو گردد سوی ویران ها ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد 599 امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد من بنده آن عاشق کو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد در خدمت شه باشد شب همره مه باشد تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو می گردد در خرمن تا مشت کهی یابد بالش چو نمی یابد از اطلس روی تو باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد زان نعل تو در آتش کردند در این سودا تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت کن تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد 600 جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که قبای او از حلم تگل دارد شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد عقلی که بر این روزن شد حارس این خانه خاک در او گردد گر علم و عمل دارد شهمات کجا گردد آن کو رخ شه بیند کی تلخ شود آن کو دریای عسل دارد از آب حیات او آن کس که کشد گردن در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد خورشید به هر برجی مسعود و بهی باشد اما کر و فر خود در برج حمل دارد جز صورت عشق حق هر چیز که من دیدم نیمیش دروغ آمد نیمیش دغل دارد چندان لقبش گفتم از کامل و از ناقص از غایت بی مثلی صد گونه مثل دارد 601 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می گوید بنگر که چه دم دارد

برچسب: نویسنده: farshid تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 13:49

صفحه بندی